2 تا داستان...

١.پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

 

٢.

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم!

/ 27 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهیار

سلام دوست من آپم و منتظر حضور گرمت

نهال

سلام.وبلاگ خیلی جالبی داری..خوشحال میشم به منم سر بزنی و تبادل لینک کنیم [پلک][خداحافظ]

nilg00n

نیلا فوق العاده بوووووووووووووووووود چراسر نمیزنی بهم؟

پوریا7

کی از مرگ میترسه؟ کی دوس داره حس یه لحظه مردنو تجربه کنه؟ با تجربه ی از خودم به روزم!

محمد

سلام تعطيله اينجا؟

پوریا7

دیشب تو اخبار خبر مردن این ببر روسی رو از شبکه خبر دیدم و کلی خندیدم و البته خنده ی بدتر از گریه!حالا این مطلبو بخونید که ببینید حالا که کسی مسولییت مردن این ببر رو بر عهده نمیگره چه حرفهایی پشته این حیوونکی دراوردن!!!ببینید سر چه چیزهایی باید بحث کرد در داخل و حسرت این رو بخوریم که هنو جهان سومیم!!!مدرنیسم که نیستیم چه برسه به پست مدرنیسم که... به روزم

پوریا7

فداکاری عجیب سگ مبتلا به تومور مغزی!! به روزم حتما سر بزن!

محسن

[بوسه]سلام [بوسه][بوسه]دوست عزیز [بوسه][بوسه][بوسه]یه اپ جدید دارم [بوسه][بوسه][بوسه][بوسه]دوست دارم به من سر بزنی [بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه]منتظر حظورتون هستم دیر نکنی